نامه‌ای از دختر افغان به آن فرانک؛ دو دفترچه، یک زندان

نامه‌ای از دختر افغان به آن فرانک؛ دو دفترچه، یک زندان
Left: Source Unknown | Right: © Diego Delso | Edited by: RM Media

آن فرانک عزیز،

خاطراتت را خواندم و از آغاز تا پایان برایت گریستم. هر خطی که نوشتی، هر لحظه ترس و امیدت، برای من آینه‌ای شد از زیستن در تنگنا. برایت اندوهگینم، به‌خاطر آن همه سختی که کشیدی، برای شیرینی‌هایی که نخوردی، هوایی که بدون ترس وارد ریه‌هایت نکردی، طبیعتی که یک دل سیر به تماشایش ننشستی، آزادی‌ای که لمس نکردی، عشقی که تجربه نکردی… من برای همه چیزی که از تو گرفته شد، از تجربه نکردن آزادی‌ای که حقت بود، خجالت زده‌ام. 

آن عزیزم، تو در اتاق کوچک و تاریک مخفیگاهت، آسمان را از پشت محدودیت می‌دیدی. من امروز در حصار دیوارهای خانه‌، در سرزمینی با قوانین خشن، نفس‌هایم را می‌شمارم. من هم می‌خواهم درس بخوانم، در کوچه‌ها قدم بزنم، آزادانه زندگی کنم. اما ترس همیشه همراهم است. بلخ، کابل یا هرات؛ جایی نیست که بی‌هراس بتوان زیست، همان‌طور که تو در مخفیگاهت در آمستردام امن نبودی.

آن عزیز، وقتی تو در اتاق کوچک و تاریکت می‌نشستی و هر لحظهٔ ترس و امیدت را روی دفترچه‌ها می‌نوشتی، شاید نمی‌دانستی که صدایت تا امروز هم شنیده خواهد شد. من هم می‌نویسم، اما هر کلمه را با ترس. می‌ترسم کسی دفترچه‌ام را ببیند، می‌ترسم صدایم خاموش شود. اما مثل تو، تلاش می‌کنم چیزها را ثبت کنم: ترس‌هایم، شادی‌های کوتاهم، آرزوهایی که هیچ‌کس نمی‌بیند. دفترچه تو برای همهٔ جهان شد، دفترچهٔ من فقط برای روزی است که شاید دوباره بتوانیم آزاد باشیم و نفس بکشیم.

فکر می‌کنم اگر تو زنده می‌بودی، چقدر فرق می‌کرد. حالا دیگر حتماً روزنامه‌نگاری زبردست و نویسنده‌ای چیره‌دست شده بودی. با خود می‌گویم کسی که خود در بند بود و آن همه سختی را دید، اگر امروز زنده بود، برای دختران افغانستان کاری می‌کرد، چیزی می‌نوشت، نشر می‌کرد و صدای آن‌هایی می‌شد که دیده نمی‌شوند. آه، چه تلخ است که دنیا تو را از دست داد.

قبول دارم، سختی‌های ما به اندازهٔ رنجی که تو کشیدی نیست. ما هنوز نفس می‌کشیم، هنوز زنده‌ایم. اما آن عزیز، این را بدان: شاید عاقبت ما هم شبیه تو باشد. شاید نه با آن مرگ، نه با آن اردوگاه‌ها، اما در اشتیاق آزادی. شاید زنده بمانیم، اما آرزوهایمان آرام‌آرام زیر خاک بروند.

آن عزیز،

تو در اردوگاهی که به‌خاطر نجات از آن دو سال مخفی زندگی کردید، خیلی کم غذا خوردی. گاهی فقط نگاهی یواشکی به آسمان می‌انداختی، ستاره‌ها را شماره نکردی. وقتی مریض شدی، مادرت و مارگو پیشت نبودند. کسی بود که برایت آب بیاورد؟ تب و دردت را اندازه بگیرد؟ رویت را بپوشاند؟ تو تنها بودی، و درد مرگ را در تنهایی تحمل کردی… آه، عزیز شجاع من.

من هم شب‌ها و روزهای زیادی با غم آرزوهایم با گریه می‌خوابم. نفسم به شمارش می‌افتد، قلبم سینه‌ام را می‌درد، و گاهی حس می‌کنم میان زندگی و مرگ معلق مانده‌ام. نه آن‌قدر زنده‌ام که زندگی کنم، نه آن‌قدر مرده که آرام بگیرم. 

آن عزیز،

نمی‌توانم فکر تو را از سرم بیرون کنم. نامت برایم سرزمین است؛ هرچه می‌گذرد، بیشتر در من ریشه می‌دواند. عزیزم، در آن اردوگاه چه حالی داشتی؟ وقتی تنها بودی، وقتی بدنت ضعیف می‌شد، وقتی امیدت کم‌رنگ می‌شد، در دلت چه می‌گذشت؟ درد مرگ را چگونه تحمل کردی؟ در آن تنهایی، برای مارگو چطور سوگواری کردی؟ 

چگونه توانستند با تو این کار را کنند؟ چگونه توانستند انسانی را که فقط می‌خواست زندگی کند، از طبیعت، از آزادی، از آینده‌اش جدا کنند.

آن عزیزم، این جهان برای کیست؟ قدرت چیست؟ سوسیالیسم، کمونیسم، این همه نام و ایدئولوژی که من حتی معنایشان را درست نمی‌دانم، چه ارزشی دارند وقتی می‌توانند زندگی یک انسان را این‌گونه نابود کنند؟ آخر چه کسی حق دارد دیگری را از آسمان، از نفس کشیدن، از طبیعت محروم کند؟

_سعیده