رادیوی پدر و مرگ‌های غریب

رادیوی پدر و مرگ‌های غریب
Photo: RM Media
رادیوی پدر و مرگ‌های غریب

صدای رادیوی پدر در خانه‌ می‌پیچد. یکباره رشته‌ی افکارم را بهم می‌زند. لحظه‌ای دست از کار می‌کشم. بی‌هیچ حرف و سخنی به گل‌های قالین‌ آویزان به پایه‌، خیره می‌شوم. نگاه ثابت بدون پلک زدن. در ذهنم کلمات می‌رقصند و پایکوبی می‌کنند، اما نمی‌تواند احساساتم را در این لحظه‌ی مبهم ترجمه کند. رادیوی پدر حال‌و‌هوای زندگی را از آدم‌ می‌رباید. تنها امروز نیست که چنین حالتی سر می‌رسد. خیلی وقت است که فقط خبر مرگ پخش می‌کند. بگویی مرگ سرخط اخبار است. مرگ دوستان، اقارب، آشنا و حتی کسانی‌که اصلاً نمی‌شناسم‌شان. کسانی که همین‌ اکنون خبر مرگ‌شان را دریافت کرده‌ام. این خبر‌ها مرا به قعر اندوه فرو می‌برد. ناگهان احساس می‌کنم که کسی ضربه‌ای به بازویم وارد می‌کند. مثل این‌که از خواب بپرم، خواهرم پهلویم نشسته و با تحکم می‌گوید: «هله رو شو، چرا نمی‌بافی!»

یکباره به خود باز می‌گردم. می‌بینم پدر بین و خواب بیداری هم‌چنان در گوشه‌ی اتاق نزدیک بخاری به رادیو‌ گوش خوابانده. خواهرم سرش گرم است به بافتن قالین‌. باید ببافم‌. باید خوب و سریع ببافم‌. همین شغل من است. شغلی که تمام وقتم را مثل هیو‌لا می‌خورد و فقط خستگی پس می‌دهد. حالا که فرصت شده تا کلمات را طور کنم، باید بنویسم که چگونه کتاب‌هایم را بخوانم. فرصتی برای من باقی نمی‌ماند تا بخوانم. گاهی میل ندارم به خواندن و به ادامه‌ی زندگی. اخبار امروز، خودکشی یک جوان را در زابل گزارش داد. گفته شد بر اثر بیکاری. این خبر را از رادیوی پدر شنیدم. می‌ترسم اگر روزی بیکار شوم و چاره‌ای نداشته باشم، خودم را به مرگ خودخواسته‌ای خلاص کنم. فقر بد چیز است. این را وقتی درک‌ می‌کنی که در برف زمستان بخاری‌ات خاموش باشد و سفره‌ات خالی. شاید هردو مورد را همزمان تجربه نکرده باشم، اما هم آه پدر را دیده‌ام و هم اشک مادر را. 

به شانه‌زدن خواهرم بر تار‌های ضخیم قالین‌ خیره می‌شوم. چقدر تلاش می‌کند. کسی‌ که می‌خواست در ترکیه بورسیه بگیرد و تحصیلات را به پایان رساند، ولی امروز درست در پهلوی من قالین‌ می‌بافد. گویا آرزوهایش را می‌بافد. با ایلمک‌ هر تار بر تار‌های قالین خیالی داریم که پشت آن نهفته است. بعضاً آنقدر غرق خیالات می‌شویم که حتی اگر کرشنل‌ دست‌مان را ببرد، خبر نمی‌شویم. گاهی موسیقی می‌گذاریم تا از کار خسته نشویم، اما در چنین روز‌هایی موسیقی هیچ کاری نمی‌تواند برای آرامش آدم بکند. خبر مرگ در جان آدم رعشه می‌اندازد. مادر همیشه می‌گوید: «خاک اس که هضم می‌کنه، وگرنه کوه به ترکیدن می‌آیه وقتی اوقدر‌ جوان رویش خوابیده باشه.» 

گمانم امروز جمعه است. این را وقتی مطمئن می‌شوم که به قبرستان می‌روم. مادر هیچ وقت در جمعه‌ها خانه نیست. مثل نمازش قضا نمی‌کند که روز‌های جمعه باید به قبرستان برود. من و خواهرم همراهی‌اش‌ می‌کنیم. وقتی از در خارج می‌شویم‌ مادر استوار راه می‌رود، اما این استواری در قبرستان و اشک ریختن دور قبری، از بین می‌رود. روی خاک می‌نشیند و سنگ مزار برادرم را با پر چادرش پاک می‌کند، اشک می‌ریزد و ناله می‌کند. زن‌های زیادی بالای قبرها ضجه و ناله می‌کند. دست به سر و صورت‌هایشان می‌زنند و اشک می‌ریزند. بعضی‌ها پیرزن‌هایی اند که به سختی با عصا راه می‌روند. کمی دورتر از مادر، دو قبر بالاتر از قبر برادر، خانمی با سروصورت پریشان که موهای نقره‌ای‌رنگش شکل و شمایل عجیب و غریبی برایش داده، آرام اشک می‌ریزد و یک‌ريز حرف می‌زند. کمی که گوش می‌خوابانم، تمام حرف‌هایش را می‌شنوم. با چشمان فرورفته به قعر صورت، می‌گوید: «ای پدر دنیا ره لعنت. ای بچیم. بچه‌گگ نازنینم. کاشکی به مه خو هیچ لااقل‌ به زنت فکر می‌کدی. بیچاره چه کنه زن جوان مثل ماه تک و تنا‌ بین چار تا قوم. چقه باید د گوشش پَخته‌ بانه از دستِ زخم‌زبانای‌ زنای همسایه. کاشکی خدا مره جای تو مرگ می‌داد. کاشکی ای روزا...»

با صدای خواهرم فکرم را دوباره جمع می‌کنم و چشم از آن زن پیر برمی‌دارم. خواهرم با خشم می‌گوید: «او دختر د کجا چکر می‌زنی، نمی‌ببینی مادرم رفت حالی تا کی منتظر تو بشینیم.»

مادر از دروازه قبرستان خارج شده و آهسته و لرزان به سمت خانه حرکت می‌کند. خواهرم به دنبالش و من از پشت هردو با چشمان آغشته به اشک به راه ادامه می‌دهیم. کوچه‌ها و خیابان ها را با احتیاط راه می‌رویم. مادر هر لحظه با صدای ریز و یک‌دست خطاب به من و خواهرم می‌گوید که درست راه برویم و برقع‌هایمان را از صورت برنداریم‌. از چهار سال پیش، شیوه‌ی برخورد مادرم عجیب شده است. همیشه با قهر و سرزنش یادآورِ حجابمان می‌شود. رنج‌آور است. روزها تماماً رنج‌‌آور و دلگیر است. حرف‌های مادرم، قالین‌بافتن خواهرم، رادیوی پدرم، همه رنجم می‌دهد. عصر بر‌می‌گردیم به خانه و‌ شروع می‌کنیم به بافتن قالین‌. رادیوی پدر دنبال جان‌های دیگری می‌گردد که سر آمده باشند.

نرگس نیک‌بین