بازگشت به نقطهٔ صفر؛ روایت یک زن از مهاجرت قاچاقی و اخراج از ایران

بازگشت به نقطهٔ صفر؛ روایت یک زن از مهاجرت قاچاقی و اخراج از ایران
Photo: RM Media
بازگشت به نقطهٔ صفر؛ روایت یک زن از مهاجرت قاچاقی و اخراج از ایران

دو سال پیش، ساعت هشت شب، افسانه ۲۱ ساله، پنج نان شیرین را در پلاستیک پیچید، و با شوهرش برای آخرین‌بار به خانه‌ای نگاه کرد که تازه در آن عروس شده بود. 

او که باشندهٔ ولسوالی گذرهٔ هرات است، می‌گوید در ماه‌های نخست ازدواج، شوهرش کارش را از دست داد و هزینه‌های زندگی را مدتی خواهرشوهرش تأمین می‌کرد. یک سال بعد، وقتی نه کاری پیدا شد و نه امیدی برای ماندن باقی ماند، تصمیم گرفتند از مسیر قاچاقی، افغانستان را به مقصد ایران ترک کنند.

افسانه حجاب سیاهی را که خودش دوخته است، برای اتو روی زمین پهن می‌کند و ادامه می‌دهد: «شوهرم در یک اداره کار می‌کرد و من هم صنف ۱۲ را تمام کرده بودم و می‌خواستم وارد دانشگاه شوم. اما نه کاری ماند و نه درسی. شوهرم قاچاق‌بر پیدا کرد و به امید بهتر شدن وضعیت سمت ایران حرکت کردیم.»

خطر، فقط از بیرون مسیر نمی‌آمد. به گفتهٔ او، زنان در چنین راه‌هایی، نه‌تنها از طالبان یا گروه‌های مسلح می‌ترسند، بلکه همواره نگران آزار از سوی قاچاق‌بران یا دیگر مسافرانند.

او می‌افزاید: «قاچاق‌بر ما را از طریق پاکستان پیش می‌برد. در گروه ۱۵ نفر بودیم و تنها خانم بین آن‌ها من بودم. در داخل پاکستان، یک‌ شب را باید در یک خانه سپری می‌کردیم و باز تنها خانم من بودم.»

خستگی، توان بیدارماندن را از افسانه گرفته بود، اما خواب برایش امن نبود. او می‌گوید آن شب، نه خودش و نه شوهرش نتوانستند بخوابند.

افسانه می‌گوید: «شوهرم کنارم بود و من خودم را زیر چادرنماز پنهان کرده بودم. دو پسر از گروه ما یک چاقو به شوهرم دادند. گفتند اگر کسی حمله کرد، تنها راه دفاع، کشتن است.»

مسیر، پس از روزها پیاده‌روی و توقف‌های کوتاه، به دشت‌هایی رسید که قاچاق‌بران از آن با احتیاط نام می‌بردند. افسانه می‌گوید هنوز هوا کاملاً تاریک نشده بود که گروه‌شان متوقف شد. 

«گروهی که قاچاق‌برها آن‌ها را "لشکر جندالله" می‌گویند، راه ما را گرفتند. همه را یکی‌یکی به صف کردند و از مردها پول گرفتند. سپس، از همه قل‌اعوذ و دعای قنوت پرسیدند.»

افسانه می‌گوید اگر کسی دعا را بلد نبود یا اشتباه می‌خواند، فوراً برچسب می‌خورد: «می‌گفتند هزاره است، شیعه است. بعد او را از صف جدا می‌کردند. کسی جرأت پرسیدن نداشت که چی به سرشان می‌آید.»

افسانه توضیح می‌دهد که قبل از وارد شدن به خاک ایران، قاچاق‌بر آن‌ها را با چند گروه دیگر یکجا کرد. برای پنهان ماندن از چشم پولیس ایران، مسافران، نظر به هدایت قاچاق‌بران، غلتیده و یا دوان دوان برج‌های نگهبانی را رد می‌کردند.

او با چشمان گریان ادامه می‌دهد: «قاچاق‌بر بلند گفت: حرکت… همه طرف دشت دویدیم. همان لحظه موتر به یک زن که بچه در بغل داشت زد و موتر دیگر از رویشان رد شد. اما هیچ‌کس برای بلند کردن آن‌ها نرفت.»

افسانه و شوهر‌ش بعد ۲۰ شبانه روز وارد تهران شدند. دو ماه شوهرش بی‌کار ماند و آنها در خانهٔ خواهرش که سه‌ماه قبل‌تر از او به ایران رفته بود، زندگی ‌می‌کردند.

او می‌گوید: «مصارف زندگی را نداشتیم. خجالت می‌کشیدم از خواهرم پول بخواهم. مادر شوهرم سه میلیون تومان برایمان روان کرد. بعداً در یک خانه‌باغ ساکن شدیم. شوهرم در فروشگاه به عنوان پیک‌موتوری کار می‌کرد و من در کارگاه خیاطی.»

اما این وضعیت پایدار نماند. اخراج گستردهٔ مهاجران افغان از ایران، بسیاری از خانواده‌هایی را که سال‌ها با ترس اما با درآمد زندگی می‌کردند، ناگهان به نقطهٔ صفر بازگرداند.

افسانه می‌گوید: «دوباره به هرات آمدیم. شوهرم بعضی روزها ۳۵۰ تا ۴۰۰ افغانی کارگری می‌کند. خودم هم خیاطی می‌کنم. اما برای خرج خانه کافی نیست؛ چون کرایه خانه را بالا برده‌اند.»

افسانه دوباره پشت چرخ خیاطی می‌نشیند. صدای دوخت، اتاق را پر می‌کند. می‌گوید اگر راهی باشد، باز هم می‌رود؛ فقط برای اینکه زندگی از این نقطه جلوتر برود.