روایت دختران؛ شب‌ و روزهای پر هراس کابل

روایت دختران؛ شب‌ و روزهای پر هراس کابل
Photo: Social Media

شب‌ها با شنیدن صدای موشک‌ها و فیرهای هوایی می‌خوابیم و روزها نیز با همان صداهای خشن از خواب بیدار می‌شویم.

ما در کجای خلقت‌مان خطا کرده بودیم که اکنون تقاص آن را می‌پردازیم؟!

تاریخ خواهد نوشت که رمضان امسالِ مردم افغانستان، به‌ویژه در ولایت‌های کابل، قندهار، پکتیا، ننگرهار، پکتیکا، خوست و کنر، شاهد ریخته‌شدن خون‌های پاکی بوده است که حرمت آن‌ها را با هیچ چیزی نمی‌توان تبادله کرد.

افغانستان تنها خاکی است که همواره پاک، مقدس و بارور بوده است. اما هر زمان که باروری‌اش می‌خواهد به شگوفه‌های زیبا و فراوان و ثمره‌های پربرکت برسد، ناگهان ریشه‌هایش را با آتش، بمب، باروت، موشک و مرمی آبیاری می‌کنند.

چقدر تلخ است این روایت، و چه تلخ‌تر و سخت‌تر است نگارش آن بر روی کاغذ!

هرقدر می‌خواهم بنویسم، قلم در دستم سنگینی می‌کند و کمبود واژه‌ها ذهنم را فلج می‌سازد. قلبم دیگر مانند گذشته تپش، توان و شورِ نوشتن ندارد و دستان لرزان و پیرم یاری‌ام نمی‌رسانند.

می‌خواهم روایتی از نخستین موشکی داشته باشم که ساعت ۲:۰۰ شب، به تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۸، خوابِ شیرینِ مردم کابل را از چشمان‌شان ربود و قلب‌های‌شان را به لرزه انداخت و وجودشان را خشک و بی‌خون کرد.

حوالی ساعت دو شب بود که صدای فیرهای خفیف از گوشه‌های دورِ منطقه به گوش‌های بیدار و چشمان خواب‌آلود مردم می‌رسید. شاید بسیاری گمان کرده بودند که این هم فیرهای عادی است و سرانجام ختم می‌شود؛ اما نه. شدتش بیشتر و بیشتر شد… و چندی نگذشت که صداهای خفیف فیرها به صدای خشنِ نخستین موشک بدل شد؛ صدایی که همه نفوس کابل را به بیداریِ هولناک فراخواند.

آن شب، آسمان صاف و زیبای کابل ناگهان با جت‌های بی‌سرنشین، دودِ باروت و صدای شلیک‌های ناخوشایند، جامه‌ای از غم و اندوه بر تن کرد؛ جامه‌ای که مدعیان خون‌خوار و مشتاقان خون‌ریز هیچ‌گاه نگذاشته‌اند کم‌رنگ و کهنه شود.

چند وقتی است که به رسم عادت، مادرم با من می‌خوابد. زمانی که با نخستین شدتِ صدای موشک بیدار شدم، او را تکان دادم و گفتم: «مادر، صدای عجیبی بود… نکند سرنوشت ما هم مثل غزه و فلسطین شود؟!»

مادرم با صدایی اندکی بی‌تفاوت پاسخ داد: «نه بچیم، چیزی نیست. تشویش نکو و به ذهن خودت فشار نیار.» شاید ترسِ او از من بیشتر بود؛ اما مثل همیشه مادر بود. باید قوی می‌بود و خود را شجاع نشان می‌داد، گویی موضوع را مهم نگرفته است، تا من نترسم.

از ترس زیاد، کمی به پهلوی مادرم چسبیدم و خودم را به او نزدیک‌تر کردم. چشمانم را بستم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که انفجاری شدیدتر از موشک نخست، دلِ زمینِ کابل را لرزاند و صدای سنگین و خشنِ آن به گوشم رسید.

خواستم چشمانم را باز کنم، اما برای چند ثانیه با خود فکر کردم شاید تمام بلاک ما ـ خانه‌مان ـ دو نیم شده و همه‌چیز پایان یافته است. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم همه‌چیز سرِ جایش است و خبری نیست.

عاجل از جای خوابم نشستم. دروازه باز شد؛ برادر بزرگ‌ترم بود. گفت: «جت‌های بی‌سرنشین کابل را بمباران می‌کنند. از کلکین‌ها دور باشید، شیشه‌ها خطرناک است…»

آن شب، تمام وجودم پر از رخنه و اضطراب شد؛ با این اندیشه که چگونه صبح خواهد شد و آیا نفس‌های کوتاه ما تا سپیده‌دم یاری‌مان خواهد رساند یا نه.

تا ساعت‌های ۶ صبح همین‌طور ادامه داشت. طیاره‌های نظامی آسمان کابل را پوشش داده بودند و صدای فیرهای متعددی به گوش می‌رسید. هراسم هر لحظه زیادتر می‌شد، ولی کمتر نه. خون همه مردم به کف دست‌شان گره خورده بود و آکسیجن ما با دودِ باروت درهم شد. لحظه‌ها هم پای رفتن نداشتند و ساعت هم استعفای کار داد، توان گشتن نداشت و ایستاده بود…

کم‌کم نور آفتاب دوباره مهمان خانه‌های بی‌امیدِ فضای دودآلود کابل شد و نفس تازه‌ای را با روشنی صبح به سر کردیم. با روشن شدن هوا، کم‌کم صدای طیاره‌ها و فیرهای بی‌اراده خاموش شد و شب سیاه و تاریک به صبح سفید و روشن رسید.

جای تأسف و نگرانی است که هیچ خبرنگار رسانه‌های داخلی، خبرهای دقیق را گزارش نمی‌دهد، و رسانه‌های خارج از کشور هم اغلب با رویکرد افراطی خبررسانی می‌کنند و با هر خبر، درون و ذهن انسان‌ها را متلاشی می‌کنند.

مگر می‌شود از ماهای ناقابل با درون‌های آشفته و ویران کاری برآید؟!

ما مانده‌ایم و ویرانی…

ما افرادی هستیم که همیشه آرزوهای ساده داشته‌ایم: مثل این که صبحی را با خیال راحت شروع کنیم، شبی سیاه را که با دل‌های ترس‌آلود به روز روشن رسید، پشت سر بگذاریم. ما می‌خواستیم لبخندی داشته باشیم که از سر زور نباشد، دل‌هایی داشتیم که همیشه به کم قانع بودند اما خالی نه.

ای جهان و جهانیان!

ما آرزوی بزرگ نداریم: نه جهان را می‌خواهیم، نه معجزه؛ فقط کمی حال خوب، دل آرام و خیال راحت… و کمی آدم واقعی.

_مروه میرزاد

گوشهٔ اتاقم، روز نیمه‌ابری کابل

۱۴۰۴-۱۲-۱۱