روایت یک روز در هرات؛ شهری که زنانش از خیابانها ناپدید شدند
دوشنبه، ۱۸ جوزا
پشت به دیوار نشستهام و خبرها را دنبال میکنم، ویدیوهایی را که توسط مردم گرفته شده میبینم و با هر ویدیو گریهام میگیرد.
یادم میآید دیروز به خواهرم گفتم دلم میخواست موهایم را آزاد رها کنم و با موی باز و رها در دست باد، تمام هراتم را بگردم؛ تمام کوچههای هرات مرا با موی باز ببینند.
روبروی آیینه ایستادهام و در حالی که کوشش میکنم تارهای مویم را زیر شال پنهان کنم، به خواهرم میگویم: «شاید در حکم بعدی، نتوانیم دیگر از خانه بیرون شویم.»
سرش را با ناامیدی تکان میدهد و از من میخواهد با گفتن بسمالله از خانه بیرون بروم.
مادرم با نگرانی میگوید: «نزدیک جاده که رسیدید حتماً چادرهایتان را بپوشید. اینجا نپوشید. حالا همسایهها میگویند ببین دخترهایی که تا دیروز حرف از آزادی میزدند، چطور رام شدند و زودی از ترس چادر پوشیدند.»
دکاندارها و رهگذران با دیدن من و خواهرم که مانتو پوشیدهایم، با تعجب با هم حرف میزنند. صدای یکی را میشنوم: «طالبان زنانی را که بدون چادر باشند میبرند.»
دیگری میگوید: «چندین ماه زندانیشان میکنند.»
و من قدمهای بلند برمیدارم تا هرچه زودتر از مقابلشان بگذرم و صدای این مردهایی را که هیچگاه پشت زنانشان نبودند، نشنوم.
چندم قدم پیشتر، خواهرم سهچرخه میگیرد و آدرس میدهد. سهچرخهدار میگوید: «چادر دارید؟ آخر دیروز زنهای زیادی را با خود بردند.»
با عصبانیت میگویم: «بلی، داریم.»
در حالی که از ما میخواهد چادرهایمان را بپوشیم، ادامه میدهد که یک زن را طالبان از مقابل قصر هرات بردند. نوزادش را به دست شوهرش دادند و گفتند تو برو خانه، ما زنت را میبریم، و همان کار را هم کردند.
با افسوس سری تکان میدهم و میگویم: «چه آسان! تو برو خانه، ما زنت را میبریم. شوهرش چطور توانست ایستاد شود و نگاه کند که زنش را با خود ببرند؟»
انگار روی سرم یک تختهسنگ بزرگ گذاشتهاند. سرم درد میکند و چشمانم باز نمیشود. چشمم به آیینه راهنمای سهچرخه میافتد. خودم را میبینم. زیادی ترسیدهام. تمام وجودم را ترس برداشته است. چیزی نیست. روی سرم تختهسنگی نیست، فقط چادر است. دست میزنم به چادر. سبک است. این که سنگین نیست. پس چرا روی سرم سنگینی میکند؟ چرا فکر میکنم سنگینی این چادر حالا مغزم را از کار میاندازد؟
به بیرون نگاه میکنم. هیچ زنی نیست. با خودم میگویم شاید به خاطر این است که هنوز اول صبح است. تازه ساعت نه شده. احتمالاً تا چند ساعت دیگر شهر مملو از زنان و دختران جوان میشود. نرسیده شهرِ نو، از سهچرخه پایین میشوم و با ترس، چادر را محکم دور خودم میپیچم.
مردان با نگاه عجیبی ما را میبینند. در نگاهشان چیزی نیست؛ نه شرمندگی، نه ناراحتی و نه رضایت از این حجاب. انگار خنثی هستند. طلبکارانه اطرافم را میگردم، به امید دیدن زنی یا دختری که چادر نداشته باشد؛ اما هیچ زنی نیست. طلبکارم از این که تمام شهر را مردها گرفتهاند و زنی نمانده است.
به خواهرم میگویم: «چرا هیچ زنی نیست؟»
جسمش اینجاست و خودش نه.
دوباره میپرسم.
با عصبانیت میگوید: «مگر زنی هم مانده در شهر؟ همه را دیروز طالب برد. کسی از ترس بیرون نمیشود.»
از من میخواهد تا چوک گلها قدمزنان برویم. هنوز هوا آنقدر گرم نشده و میخواهیم شهر را ببینیم و شهر را بی زن نگذاریم. ساعت هنوز ده نشده و هوا خیلی گرم نیست؛ ولی فکر میکنم داخل کوره آتش هستم. فکر میکنم داخل تنور هستم. زیر این چادر و مانتو دارم میسوزم.
گفتم داخل تنور هستم؛ یادم میآید چند روز پیش، زمانی که مادرم سر تنور نان میپخت، گفت: «خدا ما را از آتش جهنم دور کند.»
گفتم: «مادر، مگر آتش جهنم از آتش تنور سوزانتر است؟»
آتش جهنم را که نمیدانم، ولی این چادر برایم حالا در این هوای هرات حکم همان تنور نانپزی مادرم را دارد.
به خواهرم میگویم: «مادر میگوید آتش تنور که چیزی نیست، خدا ما را از آتش جهنم دور کند. به نظرت اگر ما حالا در جهنم نیستیم، پس کجاییم؟»
و با خودم زمزمه میکنم: اگر این آتش جهنم نیست، پس این آتش چیست که دارم در آن میسوزم؟
تا رسیدن به چوک گلها، سه چهار دختر جوان از جلوی ما میگذرند. مانتوهای بلند، ماسک و چادر دارند. انگار همه ربات هستند؛ فقط راه میروند و هیچ واکنشی ندارند. میترسم زنان هرات همه روز جمعه، بعد از نماز جمعه و اعلام حکم جدید، مرده باشند.
سر چوک گلها چشمم به مردی با یونیفورم میافتد. حالم از او و یونیفورمش به هم میخورد. نفسم تنگ میشود. دلم بد میشود از این که با او در یک هوا نفس میکشم. این نگهبان ماست؟ نه! عزرائیل جان ماست.
با چشمانی پر از خشم به او خیره میشوم به او که با دقت به تعداد اندکی زنی که در رفتوآمد هستند نگاه میکند. چهار طرف را نگاه میکنم. دنبال آن موترهای سفیدم، آن موترهایی که زنان را داخلشان میبرند.
یک ساعت کامل در کلینیک منتظر خواهرم هستم تا کارش تمام شود. چادر را از سر برداشتهام و کنارم گذاشتهام، ولی مواظبم که اگر طالب بیاید، زود سرم کنم. هوا گرم است و برای لحظهای ماسکم را پایین میکنم. دختری آرام و مظلوم کنارم نشسته است. سرش را بلند میکند و به من نگاه میکند.
با ناراحتی میگوید: «طالبان در حکمشان نوشتهاند زنانی را که آرایش داشته باشند هم با خود میبرند. چرا رژ لب زدهای؟»
با گوشه شالم محکم روی لبهایم میکشم.
به چشمان نگرانش نگاه میکنم و میگویم: «خوب شد پاک شد. دیگر به چه میخواهند گیر بدهند؟»
با چشمانی غمگین خیره به من میگوید: «من برای خودت گفتم، برای حال خودت. وگرنه من چه کار به رژ لب تو دارم؟»
میدانم زیادی عصبی شدم و پرخاش کردم. او که گناهی ندارد. او هم یکی مثل من است. یک قربانی. وقت بیرون رفتن، چادر را محکم میکنم و به دختر نگاه میکنم. این بار بدون هیچ حالتی نگاهم میکند.
میگویم: «من تند رفتم. مرا ببخش. این دو روز زیادی عصبی هستم.»
لبخند میزند و میگوید: «برو. خدا به همراهت. مواظب خودت باش و دعا کن برای همه ما.»
دلم میخواهد بگویم چگونه مواظب باشم؟ من که مواظب بودم. بیشتر از این چه قسمی مواظب باشم؟
نزدیک خانه هستیم. ولی چادر هنوز سرم هست. میترسم نمیخواهم بردارم، میخواهم این بار با چادر بروم خانه از مقابل همسایهها بگذرم و اجازه بدهم فکر کنند ترسیدهام. صدایی مرا از فکرها میکشد بیرون یک مرد با موتور از کنارمان میگذرد و بلند فریاد میزند: «حجاب! حجاب! حجاب!»
دلم میخواهد چادر و شال را بردارم موهایم را رها کنم و شروع به دویدن کنم. بگذارم این باد موهایم را به بازی بگیرد. بگذارم هرچه مرد و طالب است نگاهم کند. بگذارم فردا در تلویزیون بگویند یک دختر جوان در هرات به نشان اعتراض شالش را برداشت. بگذارم فردا سرخط خبرها شوم.
ولی یادم میآید که مادرم قبل بیرون شدن گفت مواظب خودتان باشید و مرا نگران نکنید.
نویسنده: شهلا