تهدید و محدودیت: زنان هرات و فشار طالبان بر پوشش و رفت‌وآمد

تهدید و محدودیت: زنان هرات و فشار طالبان بر پوشش و رفت‌وآمد
Photo: RM Media

سارا آن روز هم مثل روزهای دیگر از خانه برآمد؛ با بالاپوش بلند، شال و ماسک سیاه. نزدیک مسجد جامع هرات، دو نفر از پشت صدا زدند: «ایستاد شو!» سارا ایستاد. دو مأمور امر به معروف طالبان با چپن‌های سفید به طرفش آمدند. سارا به تفنگ‌های شانه‌شان و شلاق‌های سیاه دستشان خیره شد و ناخودآگاه شالش را جلو کشید. یک طالب‌ گفت: «چادرت کجاست؟» سارا خواست بگوید حجاب دارد، اما گلویش خشکیده بود. طالب دیگر بلندتر گفت: «خجالت نمی‌کشی با این سر و وضع؟» سارا شالش را جلو کشید، ماسکش را برابر کرد و گفت: «حجابم درست است.» طالب گفت: «حجاب بی‌چادر نمی‌شود. بار آخرت باشد که این‌طوری بیرون شدی.» سارا با دستان لرزان راه افتاد؛ با بغضی که چهار و نیم سال در گلویش مانده بود. خسته، عصبانی، ترسیده و ناچار.

سارا میان زنان دیگر در موتر لینی نشست. حرف‌ها همه دربارهٔ چادر بود. راننده با مردی دیگر گفت‌وگو می‌کرد: «بی‌چادرها را از موتر پایین می‌کنند.» سارا یاد هفتهٔ قبل افتاد؛ وقتی سوار تاکسی شده بود و راننده گفته بود فقط تا نصف مسیر می‌تواند ببردش، جایی پیش از چک‌پاینت طالبان. سارا پرسیده بود چرا. راننده گفته بود به آن‌ها دستور داده‌اند زنان بی‌چادر را سوار نکنند. همان‌جا سارا را در میان راه پایین کرده بود. سارا به حرف‌های زن‌ها گوش می‌داد که دنبال راه چاره بودند: «تا نیازی نشود از خانه بیرون نمی‌شوم.» «امروز فردا می‌گویند بی‌محرم هم بیرون نشویم.» «می‌خواهند پای زن‌ها را از شهر و کوچه کوتاه کنند.»

‌سارا فکر کرد غیر از دانشگاه و محل کار، حالا کوچه‌های شهر هم تماماً از او گرفته می‌شود. 

دو روز بعد، دوباره از خانه بیرون شد؛ این‌بار با یک چادر در پلاستیک. در راه با خودش کلنجار می‌رفت؛ بپوشد یا نپوشد. نمی‌خواست دوباره گیر امر به معروف طالبان بیفتد. خبرهای دستگیری زنان در کابل مدام در ذهنش تکرار می‌شد. با خود فکر می‌کرد اگر او را ببرند چه می‌شود؛ خانواده‌اش چه می‌کنند، مردم چه می‌گویند. از طرفی دلش نمی‌آمد چادر سر کند. نمی‌خواست باز هم به دستور طالبان تن بدهد. می‌خواست هنوز ذره‌ای آزادی باقی مانده باشد، هرچند کوچک و ناچیز.

با دیدن دخترانی که چادر نداشتند، دلش آرام گرفت و بر نپوشیدن چادر مصمم شد. از چوک سینما می‌گذشت که همان دم کسی صدا زد: «شما سه نفر، زود بیایید این‌جا.» قدم‌های سارا کند شد. مأمور امر به معروف شلاقش را تکان داد و اشاره کرد. چند دختر دیگر با مانتو کنار دیوار ایستاده بودند. سارا نزدیک رفت و به پلاستیک چنگ زد. بین جمع دختران ایستاد. طالب پرسید: «چادرتان کجاست؟» دختری با مانتوی سیاه بلند گفت: «حجاب داریم.» طالب شلاقش را تکان داد و گفت: «به این می‌گویی حجاب؟ به این لباس‌های کوتاه و چسپ؟ شما سواد ندارید؟ به گپ نمی‌فهمید؟ شریعت را می‌دانید چیست؟» 

دخترها سر تکان دادند. طالب گفت: «حجاب طبق شریعت یعنی چادری که سر و بدن‌تان را کامل بگیرد.»

دست و پای سارا می‌لرزید. فکر کرد اگر این فرصت آخرش باشد چه؟ اگر حالا او را ببرند چه؟ به چهره‌های رنگ‌پریدهٔ دیگران نگاه کرد. 

دختری آرام گفت: «ببخشید. از این به بعد دقت می‌کنیم.» و دیگری تأیید کرد: «دیگر حجاب می‌گیریم.» و تأییدها و تأکیدها تکرار شد.

طالب گفت: «دفعه دیگه هشدار نیست. بار آخر باشد.» و به چند دختر دیگر اشاره کرد که نزدیک می‌شدند. 

سارا راه افتاد؛ پلاستیک را محکم‌تر گرفته بود. نگاهش به زمین دوخته بود. از خودش می‌پرسید فردا بپوشد یا نپوشد؟