روایت دختران؛ عید خاکستری
عید نزدیک است، شاید دو روز دیگر. من که چیزی از عید به خاطر ندارم. میخواهم عید را در کودکیهایم جشن بگیرم؛ در روزهایی که با دستان خینه شده از خواب برمیخاستم. آن زمان لباس نو دلخوشی بود، نه نیاز. ولی این روزها زمان با سرعت دزدانهای میگذرد و تا چشم باز میکنی سالها تحویل میشود، عید میآید، شگوفهها گل میکند و بهار با شور و سرور از راه میرسد. شور و سرور؟ مطمئن نیستم، جوانی غمگینم با چشمانی سرگردان در جستوجوی ردی از خوشبختی زیر آسمان خاکستری.
آسمان دود کرده و تاریک است مثل چهرهی ستمدیدگان در حال باریدن. یک هفته است که باران میبارد. امروز هم میبارد، دیروز هم باریده بود. کوچهها در گلِ غبارآلود نفس میکشد و شهر پر از ازدحام افرادی است که برای خرید از این دوکان به آن دوکان میرود و با لحن ماهرانهای برای پایین آوردن نرخ سودا با دکاندار چانهزنی میکنند. دوکانها و بساطیها پر شده از شیرینیهای رنگارنگ و مردم با حوصلهی تمام از هر کدام کیلو کیلو برمیدارند. کودکانی هم است که ته دلشان آب میشوند. با چهرههای خاک گرفته و لباسهای نازک و رنگ و رو رفته برای مردم خریطه میفروشند. با صدای نازک و لحن غریبانهای پسِ افراد میدوند و صدا میزنند: خاله جان خریطه نمیگری؟ خاله جان ده روپه اس، نمیگیری؟ وقتی به تن صدایش فکر کنی، کلمات را نان میبینی و عید را سرگرمی آدمهایی که فقط برای تجمل به همدیگر سفره میچینند تا وصف سلیقهشان را از زبان خویشانشان بشنوند.
عید برای همه یکسان نیست، وقتی به چینهای خوابیده روی چهرهی مردم خیره شوم، عقیدهام به گپم محکم میشود. مردمی که از عدهی مردمی دیگر جداست؛ بینوایان شهر، گدایانی که در بیچارگان داستایوفسکی خوانده بودم و حالا با تخم چشمهایم میبینم که در جادههای عمومی و تردد موترها، صحنههایی هست که عید را ته کام آدم تلخ میسازد و آنگاه که دغدغهی آدم نان است و بس. پیرمردهای خمیده با موهای ژولیده و چهرههای آفتابسوخته وسط جاده میایستند و از روی نیاز پشت شیشهی موترها تکتک میزنند و رانندهها بی هیچ توجهی از کنارشان میگذرند. آنگاه که به خوشبختی میاندیشم، بیعدالتی روی ذهنم میچرخد. میبینم که شهر ما شبیه بازار گارچیهای آخرین انار دنیاست. سریاسها کودکانی اند که پی نان میدوند. و نان مقصدی دیرینی است که هرچه میدوند و با هر لحنی که بلدند نمیتوانند گیر بیاورند. مادر میگفت: بچیم روزگار خر لنگ است.