روایت دختران؛ وقتی رؤیاها پشت دیوار مکتب ناتمام می‌مانند

روایت دختران؛ وقتی رؤیاها پشت دیوار مکتب ناتمام می‌مانند
Photo: RM Media

تباشیر سفید را روی تخته می‌کشد. ذرات ریز گچ کنار تخته‌ی سیاه جمع می‌شود و روی آن خطی سفید به‌جا می‌ماند: «عزرا معلم می‌شود.»

روی نیمکت چوبی نشسته‌ام. قلبم تندتر از همیشه خون را در بدنم می‌دواند. چشمانم به دنبال دخترک است. کنار تخته می‌ایستد، به نام خودش و کلمه‌ی «معلم» خیره می‌ماند.

به او نگاه می‌کنم و خودم را در او می‌بینم. انگار امروز، بعد از ظهر چهارشنبه ۲۲ حمل ۱۴۰۵ نیست، بلکه صبح یکی از روزهای بهار سال ۱۳۹۹ است؛ و کنار تخته، عزرا نیست، بلکه منم با تباشیری در دست و چشمانی که به جمله‌ی «من داکتر می‌شوم.» خیره مانده‌اند.

ناگهان دستش روی دستم می‌نشیند و صدایس بلند می‌شود: «کشتی‌هایت کجا غرق شده‌اند؟»

می‌خندد و ادامه می‌دهد: «مادرم همیشه وقتی زیاد فکر می‌کنم این را به من می‌گوید.»

از کنارم برمی‌خیزد و دوباره روبه‌روی تخته می‌ایستد: «من به مادرم می‌گویم مگر من فکر دیگری هم دارم که غرقم کند؟ تنها ترسم این است که دو سال بعد دیگر نتوانم مکتب بیایم. آن وقت کشتی‌های مادرم هم غرق می‌شود.»

سکوت می‌کند.

بعد آرام می‌گوید: «خوب… خوب… دیگر بس است.»

چشمانش را می‌بندد و سرش را چند بار به چپ و راست تکان می‌دهد: «می‌دانی، ما این‌جا درس می‌خوانیم. البته نه تمام ساعات درسی، فقط ساعت مضمون ساینس.»

به چهار طرف صنف بدون نیمکت نگاه می‌کنم. تنها نیمکت همین است که من روی آن نشسته‌ام. زمین با دو فرش پوشیده شده؛ یکی سرخ و دیگری نخودی، هر دو خاک‌خورده. به‌جای دیوار، چند متر پارچه است؛ پارچه‌های سیاه با نقطه‌های سفید که دور تنه‌های تاک محکم شده‌اند. سقف هم چند چوب است که با ساقه و برگ‌های تاک پوشیده شده است.

عزرا گوشه‌ی مانتویش را می‌گیرد، کمی می‌لرزد. روی فرش سرخ می‌نشیند و می‌گوید: «این روزها این‌جا می‌نشینم.»

بعد آرام بلند می‌شود و کنار تخته می‌ایستد: «اما یک روز این‌جا می‌ایستم و به دختران درس می‌دهم.»

زبانم بند می‌آید و چشمانم خشک می‌شود. در چادر سیاه خودم جمع می‌شوم و ماسکم تا زیر چشمانم بالا رفته است. فقط شال سفید عزرا را می‌بینم؛ انگار یک شال نیست، یک چپن سفید است… دلم می‌خواهد آن را بگیرم و به تنم کنم.

عزرا می‌گوید: «اما طالبان اجازه نمی‌دهند بعد از صنف ششم مکتب بخوانیم.»

لبان ظریفش دیگر نمی‌خندد. چشمان بادامی‌اش با ابرهای آسمان یکی می‌شود.

کیفش را محکم در آغوش می‌گیرد و می‌گوید: «امروز یکی از دخترانی که صنف شش را تمام کرده بود آمد مکتب. معلم انگلیسی ما هم آن‌جا بود. خودش را در آغوش معلم انداخت و گریه می‌کرد. معلم هم گریه می‌کرد و می‌گفت: حیف این دختران…»

به صورتش نگاه می‌کنم؛ به لبان ظریف و کبودش. می‌خواهم بگویم بس است… دیگر از گریه نگو… از این محدودیت‌ها نگو… که ناگهان رنگ صدایش عوض می‌شود و برق چشمانش برمی‌گردد: «می‌دانی چیست؟ پدرم کلانِ طالبان است.»

با تعجب می‌پرسم: «پدرت کجاست؟»

چند برگ تاک می‌کند و در مشت نگه می‌دارد: «به ایران رفته. گوش کن، یک چیزی برایت می‌گویم، ولی نباید به کسی بگویی، باشد؟»

دستم را می‌گیرد. می‌خندد. با هر دو دست فشار می‌دهد: «قول دادی… پس نباید به کسی بگویی.»

بعد آهسته می‌گوید: «زمستان، وقتی صنف سوم را تمام کردم، شب گریه می‌کردم. بعد از صنف چهار فقط دو سال دیگر می‌توانستم مکتب بیایم. آن شب پدرم اشک‌هایم را پاک کرد و گفت با طالبان جور شده است. گفت به آن‌ها دو هزار افغانی داده و کمک می‌کند تا دختران مکتب بروند.»

بعد از سکوت کوتاهی ادامه می‌دهد: «وقتی من صنف ششم را تمام کنم پدرم برمی‌گردد، تا من بتوانم مکتب بروم… و دیگر دختران هم. این خوب است، نه؟»

حرف‌هایش که تمام می‌شود، خودش را بیرون می‌اندازد. به خیالِ خوش کودکانه‌اش لبخند می‌زنم و در دل می‌گویم کاش پدرش دو سال بعد شرمنده‌ی دخترش نشود. عزرا برگ‌های تاک را می‌شوید و دوباره داخل می‌آید. برگ‌ها را در دهانش می‌گذارد: «امروز نشد صبحانه بخورم. روزهای دیگر مادرم تخم‌مرغ یا کچالو می‌گذاشت… اما امروز چیزی نبود.»

برگ‌ها را می‌جود. صورتش تغییر می‌کند؛ اول ترش است، بعد تلخ.

کیفش را به شانه می‌اندازد: «حرف‌هایی که گفتم را به کسی نگو… مادرم دعوایم می‌کند.»

خداحافظی می‌کند: «تا برادرم رخصت شود، من می‌روم به زمین بازی.»

می‌رود و من تنها می‌مانم.

ناگهان عزرا دوباره نزدیک گوشم زمزمه می‌کند: «اگر پدرم برنگردد، خودم از سر دیوار بالا می‌روم و به مکتب می‌آیم… اما او برمی‌گردد، قول داده است.»

می‌خندد و می‌رود. این‌بار دیگر برنمی‌گردد. من می‌مانم و برگ‌هایی که در هوا بی‌هدف رفت‌وآمد می‌کنند.

زنگ مکتب به صدا می‌آید. دست خواهرزاده‌ام را می‌گیرم و به طرف خانه راه می‌افتم. خواهرزاده‌ام می‌پرسد: «دیگر تو مرا مکتب می‌رسانی؟»

به فضای سرد مکتب نگاه می‌کنم و ناخودآگاه می‌گویم: «بله.»

رو به مکتب می‌پرسم: «چگونه تحمل می‌کنی این خالی‌گاه را… این سردی را… این کمبود را…»

بیرون می‌شویم و خبری از دخترانِ شال‌سفید نیست.

_سعیده ساعی