از شستن فرش تا تانک‌ها؛ خاطره کودکی در سایه جنگ افغانستان

از شستن فرش تا تانک‌ها؛ خاطره کودکی در سایه جنگ افغانستان
Photo: RM Media

در روستاها و اطراف شهر رسم است که مردم تابستان‌ها و گاهی حتی در پاییز خشک و سرد، فرش‌هایشان را در جویبارها و نهرها می‌شویند. دختران و زنان دور هم جمع می‌شوند و ساعت‌ها فرش می‌شویند و در همان حال از شوهران، زندگی، سختی‌ها و فرزندانشان حرف می‌زنند. من همیشه سادگی و بی‌پرده‌گی احساسات مردم روستا را دوست داشتم؛ پاک و معصوم بودند، با اندکی غیبت‌های زنانه.

یادم هست هر عصر با دختران روستا به جویباری می‌رفتیم که همه آن را «ماسین» می‌نامیدند؛ جایی که نهر انحنای کوچکی داشت و دو سویش جاده کشیده شده بود. وقتی زنان کارشان تمام می‌شد، ما می‌ماندیم و گاهی تلاش می‌کردیم مثل مادران‌مان فرش بشوییم؛ فقط می‌خواستیم شبیه زنان روستا باشیم.

عصرها گاوها را برای آب خوردن به کنار نهر می‌بردیم. محو تماشایشان می‌شدم؛ رنگ بدنشان زرد و خرمایی بود؛ پلک‌های بلند و چشمان آرامشان هنوز در خاطرم مانده است. 

آن روزها آرامش بود؛ دست‌کم برای کودکی که هنوز طعم زندگی واقعی را نچشیده بود. برای زنان، آن مکان دیگر بهشت نبود؛ کار بی‌پایان داشتند. اما برای ما کودکان، تا وقتی کودک بودیم، همه‌چیز زیبا بود.

گاهی دور از چشم پدران و برادران در همان نهر شنا می‌کردیم، به هم آب می‌پاشیدیم و منتظر می‌ماندیم لباس‌هایمان زیر آفتاب خشک شود؛ بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای به خطر افتادن فکر کنیم.

اما آنچه بیش از همه در ذهنم مانده، خاطره‌ی روزی است که هنوز گاهی مرورش می‌کنم. روزی شبیه همه‌ی روزهای دیگر؛ کنار همان نهر و همان شیب ایستاده بودم، غرق در دنیای کودکانه‌ام. شاید بیش از پنج سال نداشتم. خواهرم فرش می‌شست و من با موهای کوتاه و چتری، کنار درختی که ریشه‌اش به آب نهر می‌رسید ایستاده بودم.

آن روزها صدای موتور و ماشین‌آلات سنگین برای ما عادی نبود؛ بیشتر نشانه‌ی خطر بود، به‌ویژه آن‌هایی که بوی جنگ می‌دادند. هر بار صدایی سنگین بلند می‌شد، گوش‌ها تیز و دل‌ها مضطرب می‌شد. آن صداها همیشه یادآور جنگ بودند، یادآور فرار و بقا؛ جنگی که پایان نداشت و سربازانی که ترکیبی از هم‌وطنان و نیروهای خارجی بودند.

ناگهان صدایی از آن سوی جاده بلند شد؛ صدایی سنگین که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و زمین را می‌لرزاند. خواهرم فرش را رها کرد و دوید. فاصله‌ی نهر تا خانه کم بود و در لحظه‌ای به حویلی رسید. اما من همان‌جا ماندم؛ مات و بی‌خبر. اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شد، انگار صورتم را با آب شسته باشند.

به سمتی که خواهرم رفته بود خیره مانده بودم که فهمیدم صدا از سوی دیگر جاده می‌آید. سرم را برگرداندم؛ تانک‌ها یکی پس از دیگری در جاده پیش می‌آمدند و اشک‌هایم بیشتر می‌شد.

روی هر تانک چند مرد نشسته بودند؛ با لباس‌هایی سنگین به رنگ زرد و قهوه‌ای و سبز، مثل یوزهایی که بر تپه‌ای خشک نشسته باشند. به من نگاه می‌کردند و من، با چشمانی اشک‌آلود، فقط خیره مانده بودم؛ آن‌قدر کوچک که ندانم چرا آمده‌اند و جنگ یعنی چه.

شش یا هفت تانک از مقابلم گذشتند. صدای زنجیرهایشان زمین را می‌خراشید و بوی خاک و دود در هوا پیچیده بود. یکی از سربازان ناگهان از تانک پایین پرید و به سمتم آمد.

قدم‌هایش آهسته بود، اما برای من ترسناک‌تر از هر صدایی. گریه‌ام بلندتر شد. چند قدم جلوتر ایستاد، انگار نمی‌خواست بیشتر نزدیک شود. بعد آرام زانو زد؛ قدش کوتاه شد، هم‌قد من. چیزی را از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت. یادم نیست شیرینی بود یا عروسک. دستش در هوا مانده بود و منتظر بود نزدیک شوم. اما من فقط گریه می‌کردم و نگاهش می‌کردم. زبانش را نمی‌فهمیدم. لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش نرم شد. همان‌جا فهمیدم که دیگر ترسناک نیست. شاید پدری بود که کودک خودش را به یاد آورده بود. شیرینی یا عروسک را از دستش گرفتم و او لبخند زد. بعد ناگهان سرش را برگرداند، صدایی از تانک‌ها آمد، و با عجله دوید و رفت.

وقتی رفتند، خواهرم برگشت، اشک‌هایم را پاک کرد و در آغوشم گرفت. هنوز نگاهش را به یاد دارم؛ خیره به چیزی که در دستم بود، در حالی که گریه‌ام بند آمده و چشمانم رد تانک‌ها را دنبال می‌کرد.

آن تصویر هرگز از ذهنم پاک نشد. پانزده ـ شاید شانزده ـ سال از آن روز گذشته است، اما آرامش هرگز به آن‌جا برنگشته.

گذر زمان و جنگ‌ها آن مکان را، مانند انسانی مُرده فاسد و پوسیده کرد. حالا نه آن درخت‌های سبز و چمن‌های سبز‌ش است، نه‌ هم چشمه‌ها و نهرهای جوشانش‌. جنگ‌های پی‌درپی و حضور نیروهای نظامی زمینی و هوایی دولت قبلی و طالبان تمام جنگل‌ها و خانه‌های آن‌جا را نابود کرد. 

هر بار که به روستا برمی‌گردم، به همان جا سر می‌زنم. درخت هنوز ایستاده، اما نهر دیگر زیبایی گذشته را ندارد. شیب جاده همان است، اما درخت‌ها بریده و خشکیده‌اند. با این‌حال، هنوز دخترک کوچک را در ذهنم می‌بینم؛ در جاده‌ای طولانی و خاموش، میان مردمی غمگین و خانه‌هایی که از هر ده‌تا، تنها دو خانه‌شان ساکن است… شاید هم کمتر.

ـفرحناز نورزایی