روایت دختران؛ هشت مارچ در سایهٔ طالبان
امروز دهم مارچ است؛ دو روز پس از هشتم مارچ، روز جهانی زن. داخل موتر لینی نشستهام و به این فکر میکنم که هیچ روایتی به مناسبت روز زن ننوشتهام.
موتر کنار یک خانم دیگر میایستد، دروازه باز میشود و باد سردی به داخل میخزد. خانمی که کنار پنجره نشسته است خودش را جمع میکند و با نیشخندی میگوید: «هوا دوباره خنک شده.»
کمی به جلو خم میشوم تا چهرهاش را درست ببینم. میخندد و دندان نیش پوسیدهاش نمایان میشود. کتاب «مارگیر» دستم است. از من میپرسد: «حالا به شما اجازه میدهند کتاب بخوانید؟»
متوجه حرفش نمیشوم. گویا در جهان دیگری سیر میکنم. از او میخواهم تکرار کند. اینبار میگوید: «همین طالبان را میگویم، کتابهای شما را نمیگیرند؟»
لحظهای از افغانستان دور میشوم و جواب میدهم: «نخیر... یعنی میخواهند اجازه ندهند؟»
انگار فراموش کردهام، فراموش کردهام که در این کشور، آگاه شدن برای یک زن و دختر ممنوع است.
زن نامش لیلاست. نگاهش را از کتاب به من میاندازد و سپس به آسمانی که قصد باریدن دارد. گویا دلش میخواهد غصههایش را از طریق چشمانش بیرون بریزد.
نفس عمیقی میکشد، صورتش را به من میکند و میگوید: «مگر تو اینجا زندگی نمیکنی؟ خیلی وقت است نمیگذارند دختران درس بخوانند. اینها شدهاند بلای جان مردم.»
گفتههای لیلا مرا به فکر میبرد. دور میشوم از خودم و از کتاب و با خود زمزمه میکنم: «نه، من دیگر زندگی نمیکنم، فقط زندهام.»
لیلا دستش را روی دست راستم میگذارد. حس میکنم آتشی به جانم میخورد. با صدایی گرفته ادامه میدهد: «دخترجان، دیروز تا ساعت یک قیامت را به چشمانم دیدم.»
ساکت میشود و لعاب دهانش را قورت میدهد. همهی زنهای داخل موتر به لیلا نگاه میکنند. حتی صدای مردها هم دیگر بلند نمیشود.
لیلا سرش را چندبار چپ و راست میکند: «دوتا بچه دارم، یکی ۸ ساله و یکی ۱۰ ساله. پریروز طالبان بچه ۱۰ سالهام را گرفتند و بندی کردند.»
لرزه تمام بدنم را میگیرد. کتابم را محکم بغل میکنم، انگار میخواهم از بند زندان رها شوم.
لیلا چادر نماز سیاهش را تا روی شال سرخش جلو میکشد: «از پریروز تا دیروز ساعت یک فقط اشک ریختم.»
میپرسم: «چرا بندیاش کردند؟»
اشکهایش روی صورتش میریزد: «هر دو پسرم به چوک گلها و شهرنو برفپاککن هستند؛ شیشههای موترها را پاک میکنند. خودم نمیتوانم کار کنم. پسرهایم کار میکنند و خرج خانه را پیدا میکنند. اما طالبان اجازه نمیدهند؛ پریروز دنبال هر دو پسرم افتادند و یکی را گرفتند.»
لیلا دستش را روی سینهاش میکشد: «دیروز حمیدم را آوردند. موهایش را تراشیده بودند. به او گفتم دیگر لازم نیست بروی، ولی گفت میرود. گفت حالا که موهایم را گرفتند، میروم.»
لیلا خودش را فراموش میکند، دیگر از خود نمیگوید. شروع به حرف زدن از زبان پسرش میکند:
«حمید پسرم تعریف کرد: مادر، بچههای زیادی به زندان بودند. همه با دو دست سرهای خود را میخارانند، لباسهایشان پاک نبود. شب برای ما برنج و کمی گوشت آوردند، اما نتوانستم بخورم. مادر جان، ما که زیاد گوشت نمیخریم. اول که گفتند گوشت میدهند، به فکر شما افتادم؛ دلم پیش نمیرفت گوشت بخورم و شما نان و چای بخورید. اما وقتی به گوشت نگاه کردم، بالا آوردم. مادر، فقط بگویی کسی آن را جویده بود و روی برنجها گذاشته بود.»
به صورت لیلا نگاه میکنم. کتابم هنوز در دستم محکم است. همهی زنها با نچنچ با لیلا همدردی میکنند.
لیلا باز میگوید: «خدا شاهده دوست دارم دوباره جنگ شود، آمریکا یک بمب بیندازد که همه نابود شوند. این که زندگی نیست.»
صورت آفتابسوختهاش را میبینم. چند موی روی صورتش افتاده که زیر شالش پنهان میکند. لبخند میزند، دستش را دراز میکند و کتابم را لمس میکند. آرامتر نفس میکشد و شیرینتر لبخند میزند. چند لحظه کتابم را مانند نوزادی نوازش میکند و میگوید: «آفرین، بخوان. کاش من هم میخواندم…»
قلبم تندتر میتپد. صدایم بیرون نمیرود. باید پیاده شوم، اما بغض راه گلوی من را هم بسته است. با دستم به دروازه میزنم، راننده میپرسد «پایین میشوی؟» و با سر اشاره میکنم که بلی.
پایین میشوم. دیگر به لیلا نگاه نمیکنم، اما میدانم چشمانش هنوز دنبال کتاب است. با گریه در دلم میگویم: «این هم تجلیل هشت مارچ برای لیلا توسط طالبان!»
_سعیده ساعی