خانه حقوق بشرآپارتاید جنسیتیروایت دختران؛ یک روز میان گیلیاد و افغانستان

روایت دختران؛ یک روز میان گیلیاد و افغانستان

توسط رسانه دیده‌بان
1 بازدید
حجاب اجباری و بازداشت زنان؛ روایت زندگی زیر حاکمیت طالبان

ورق می‌زنم. سه ورق مانده.
زیر لب زمزمه می‌کنم: «در این سه ورق آخر دقیقاً می‌خواهد چه اتفاقی بیفتد؟ چگونه نویسنده در این چند صفحه باقی‌مانده، داستان به این طولانی را می‌خواهد به پایان برساند؟»
شروع می‌کنم به خواندن. صدای مادرم مانع خواندنم می‌شود.
می‌گوید: «عجله کن، بیا برو دکان خرید کن. ساعت یازده است، هنوز نان چاشت را آماده نکردم. حالا برادرت گشنه و تشنه می‌آید.»
قسمت‌های حساس کتاب است. از استرس چهارزانو می‌نشینم و جیغ می‌کشم: «مادر صبر کن، می‌آیم. دو دقیقه فرصت بده، صفحه آخر است.»
با خواندن هر کلمه، شبیه پسران مسجدی خودم را جلو و عقب می‌برم.
یک ورق دیگر مانده. خدایا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ دهنم خشک شده. نگاه به پنجره می‌اندازم. فراموشم شده بازش کنم؛ انگار هوایی برای تنفس در خانه نیست.
ورق می‌زنم. رسیده‌ام به آخر.
صدای مادرم می‌آید که می‌گوید: «خدا آدم را محتاج تو نکند، کتاب که فرار نمی‌کند. برو و خریدهایم را بیاور، بعد تا فردا صبح نه نان بخور و نه هم بخواب، فقط کتابت را بخوان.»
آخرین پاراگراف را باری دیگر می‌خوانم.
باورم نمی‌شود. کتاب را می‌بندم. جلد سفت و سرخ‌رنگش را لمس می‌کنم. عنوانش را می‌بینم: «سرگذشت ندیمه».
سرگذشت مگر تا زمان مرگ را روایت نمی‌کند؟
باید چگونه‌گی مرگ را هم بگوید، ولی این چرا در حساس‌ترین قسمت تمام کرد؟ چرا آخرش این‌قدر گنگ ماند برایم؟

کتاب را می‌گذارم، از اتاق بیرون می‌روم و به مادرم گوش می‌دهم. تخم‌مرغ، بادنجان سیاه و کچالو می‌خواهد. به حرف‌هایش گوش می‌دهم و کوشش می‌کنم در بین هیاهوی مغزم به یاد بسپارمشان.
ماسک را می‌زنم. جلوی آیینه نگاه می‌کنم. ماسک را تا زیر چشمانم بالا می‌برم. شال سیاهم را محکم دور سرم می‌پیچم. مادر در چهارچوب در ایستاده است. چادر و پول را از او می‌گیرم. پنجاه افغانی برای تخم‌مرغ داده، بیست افغانی برای بادنجان و یک کیلو کچالو هم می‌خواهد.
در کتاب برای خرید به آفرد همین قسم پول می‌دادند؛ تا پولی اضافه نماند. همه چیز حساب‌شده بود. مقداری برای خرید گوشت مرغ، مقداری برای خرید تخم‌مرغ و….
از خانه بیرون می‌شوم و صدای مادرم را می‌شنوم که می‌گوید: «اگر پول ماند، یکی دو دانه کره هم بگیر.»
نمی‌پرسم برای چه می‌خواهد. حتماً باز برادرم خواسته که صبح بخورد و مکتب برود.
به جاده خانه ما هیچ دکانی نیست تا خرید کنم و مادرم هم به خاطر دوری راه من را گفت بروم و خرید کنم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته‌ام که حس می‌کنم لباس‌هایم از عرق خیس شده است. سرم را بالا گرفته نمی‌توانم. آفتاب امروز قصد کشتن مردم را دارد.
چادر را نزدیک‌تر می‌کشم تا جلوی صورتم را بگیرد. ماسک را بالاتر می‌برم. از سرک می‌گذرم و می‌خواهم به جاده بالاتر بروم. موترها با سرعت می‌گذرند. یک موتر با سرعت به سمتم می‌آید؛ انگار به فکر این نیست که با این سرعت زیاد ممکن است کسی را بکشد.
باز فکرم به سمت کتاب می‌رود. حالا آفرد کجایی؟ آخر حکومت گیلیاد چه شد؟
کاش یکی باشد و به سوالات ذهنم جواب بدهد.
دیشب دوستم پرسید: «کتاب را تمام کردی؟» گفتم: «نه، ولی حتماً فردا تمام خواهم کرد.» گفتم مشتاقم زودتر پایانش را بخوانم. فکر می‌کنم مردمی که برخلاف حکومت هستند و برخلاف قوانین گیلیاد کاری انجام می‌‌دهند، احتمالاً آخرش حکومت از بین خواهد رفت و دوباره آزادی می‌آید.
در جواب حرفم دوستم خندید و گفت: «تو زیاد مثبت فکر می‌کنی. دید مثبتی به پایان داستان‌ها داری.»
حالا معنی حرفش را می‌فهمم.

امروز حس یک ندیمه را دارم. پول مشخصی به دستم داده شده، خریدها را برایم گفته‌اند و حجابی شبیه یک ندیمه پوشیده‌ام و بیرون آمده‌ام.
سرم را پایین می‌اندازم. حضورش را کنارم حس می‌کنم. سرش را پایین انداخته، او هم خرید می‌رود. از زیر آن لباس راه رفتن برایش سخت است. از زیر چادر نمی‌توانم درست قدم بردارم. صورتش با کلاه سفید پوشیده شده است و فقط جلویش را می‌بیند. من هم از زیر ماسک فقط دو چشمم پیدا است. سرم را پایین‌تر می‌اندازم. می‌خواهم حس آفرد را بفهمم.
ناامیدی، ترس، ناراحتی و نارضایتی از وضعیت، این‌ها حس و حال من است؛ ولی نمی‌توانم بفهمم او دقیقاً چه حسی دارد.
شاید او هم هر روزی که برای خرید بیرون می‌رفت، دنبال یک چیز بود؛ آزادی، دنبال از بین رفتن گیلیاد.

به دکان نزدیک شده‌ام. دم دروازه نگاهی به داخل می‌اندازم. یک زن دیگر هم داخل است؛ سرتاپا سیاه‌پوش است.
چادر سیاه کلانی به سر دارد. جلوی چادرش، برعکس من که آزاد و رها است، شبیه یک لباس دوخته شده است. صورتش را با یک تکه پارچه سیاه حریر پوشانده و یک تکه سیاه دیگر تا روی ابروهایش را پوشانده؛ شبیه کلاه. یک روبند سیاه که فقط چشمانش معلوم است.
دستانش با دستکش‌های رنگ چادرش پوشیده شده است. ترس وجودم را برمی‌دارد. این همان چیزی است که «آنها» از ما می‌خواهند بپوشیم؛ حجابی که می‌گویند تنها دو چشم مشخص باشد.
اگر لباسش قرمز می‌بود و یک کلاه سفید هم می‌داشت، شاید آفرد می‌بود؛ شاید جینین و یا هر کدام دیگر از آن‌ها.
از فروشنده می‌خواهم برایم بادنجان، کچالو و تخم‌مرغ بدهد. چهار طرف را نگاه می‌کنم. بشکه‌های روغن و بوجی‌های برنج یک گوشه دکان روی هم قرار دارند.
زن کنارم در مورد قیمت برنج‌ها می‌پرسد و از قیمت‌های زیاد عصبی و ناراضی است. حضورش سنگینی عجیبی دارد. ترس و وحشت را حس می‌کنم.
از اخبار شنیده بودم گروهی از زنان وابسته به گروه حاکم در شهر می‌گردند تا حجاب زنان را چک کنند و بعد بتوانند آن‌ها را به جرم نداشتن حجاب اسلامی شناسایی کنند و به زندان بیندازند.
ماسک را بالاتر می‌کشم. قسمتی از ماسک به چشمم می‌خورد و چشمم می‌سوزد.
پسر کوچکی که او هم در دکان است، خریدهایم را به من می‌دهد. هر کدام را داخل پلاستیک جداگانه می‌گذارد. کاش شبیه آفرد سبدی برای خرید می‌داشتم؛ آن‌قسم راحت‌تر می‌بودم.
پسرک می‌پرسد: «چیز دیگری هم می‌خواهید؟»
سرم را به دو طرف تکان می‌دهم. می‌ترسم در مقابل این زن حرف بزنم. انگار من ندیمه هستم و او یکی از عمه‌ها.
بیست افغانی باقی‌مانده را به سمتم می‌گیرد. یادم از کره می‌آید. تند می‌گویم: «کره دارید؟ برایم باقی‌مانده را کره بده.»

پلاستیک‌ها را با یک دست می‌گیرم و با دست دیگر چادرم را محکم می‌گیرم. قدمم را از دکان بیرون می‌گذارم و صدای زن سیاه‌پوش را می‌شنوم که برایم می‌گوید: «موهایت از جلو معلوم است، بپوشان، نامحرم نبیند.»
دلم می‌خواهد یک جواب تند برایش بدهم، ولی باز ترس مانعم می‌شود. چیزی نمی‌گویم و به طرف خانه به راه می‌افتم. او از کجا دید که موهایم معلوم است. بعد خودم جوابم را می‌دهم او برای همین کار پول می‌گیرد.

از جلوی قصابی می‌گذرم. قصاب تازه گوسفندهای کشته‌شده را به چنگک‌ها آویخته است. زنان و مردان دم قصابی برای خرید گوشت تازه ایستاده‌اند.
گوسفندها آویزان هستند و این من را به یاد صحنه‌ای در کتاب می‌اندازد؛ آدم‌هایی که در دروازه کلیسا به دار آویخته شده بودند.
باز حضورش را حس می‌کنم. او هم شبیه من به صحنه مقابلش نگاه می‌کند. شاید به یاد صحنه داکتران به دار آویخته‌شده افتاده است.
آرام زمزمه می‌کنم: «از به دار آویخته شدن یک زنده‌جان خوشحال می‌شویم. همین پارسال بود که در چوک گل‌ها چند نفر را بی‌گناه به دار آویختند.»
مردم همه نگاه کردند. همه برای تماشا رفتند، در حالی که همه می‌دانستند این آدم‌ها بی‌گناه هستند. شاید آن‌ها هم داکتران افغانستان بودند که قصدشان کمک بوده است.

نور آفتاب مغز سرم را به جوش آورده است. از چهارراه می‌گذرم و از سرک رد می‌شوم. یادم از کره می‌آید. شاید بهتر باشد تکه‌ای را برای آفرد نگه دارم تا به دست و پایش بزند، یا شاید باید من هم یک‌بار امتحان کنم و دست و صورتم را با کره چرب کنم. برای این‌که کره آب نشود، قدم‌هایم را تندتر برمی‌دارم.
از مقابلم موتوری می‌آید. دو سرنشین دارد. تفنگ در دست‌شان است. با آن چشم‌های سیاه‌کرده، لباس‌های کثیف و ریش‌های بلندشان به من نگاه می‌کنند.
نمی‌خواهم با آن‌ها چشم در چشم شوم. سرم را پایین می‌اندازم. آن‌ها می‌گذرند.
مسیر رفتنشان را نگاه می‌کنم. پشت موتور، شبیه پیک‌موتوری‌های رستوران، یک جعبه است؛ ولی برعکس پیک‌موتوری‌ها، روی جعبه به جای اسم رستوران و آدرس و شماره، کلمه «پولیس» نوشته شده است.
پولیس چه کلمه ناآشنا و غریبی! یادم نمی‌آید آخرین بار چه وقت پولیس را نوشته‌ و یا خوانده‌‌ بودم.

نفسم را بیرون می‌دهم. بازدم گرم به صورتم می‌خورد. امروز هیچ نسیمی نمی‌وزد. داخل کوچه می‌شوم. چادر را کمی آزادتر می‌گیرم. سرم را به سمت راست برمی‌گردانم. دم خانه یکی از همسایه‌ها دو موتور شبیه موتوری که از کنارم گذشت، ایستاده است.
زنی چادر به سر، بدون ماسک، خودش را به زمین و آسمان می‌زند و گریه می‌کند و متوجه نمی‌شوم که چه می‌گوید.
سه چهار مرد کنار موتر سفید کلانی ایستاده‌اند؛ همان موترهایی که زنان بازداشت‌شده را انتقال می‌دهند. می‌ترسم بیشتر نگاه کنم و متوجه من شوند. می‌گذرم.
صدای دو دختر را می‌شنوم که از سر کوچه از پشت من می‌آیند. ماسک ندارند.
سر‌های شان پایین است و صحبت می‌کنند. دستم را در هوا تکان می‌دهم. یکی‌شان متوجه من می‌شود و با تعجب نگاهم می‌کند. ماسکم را پایین می‌کنم و کلمه «طالب» را زمزمه می‌کنم و همزمان به کوچه کناری اشاره می‌کنم.
انگار زود منظورم را می‌فهمند. ماسک‌های‌شان را بالا می‌برند و چادرهای‌شان را نزدیک می‌کنند و با عجله می‌گذرند.
داخل خانه می‌روم. هیچ شباهتی خانه ما به خانه فرمانده ندارد، ولی حس می‌کنم در آن خانه هستم. همه‌جا حضورش را حس می‌کنم.
به مادرم می‌گویم: «از کره برایم نگهدار، کار دارم.»

شال و چادر را کناری می‌گذارم. به اتاق می‌روم. شبیه آفرد آرام قدم برمی‌دارم. داخل اتاق می‌روم، سمت پنجره باز که باد پرده سفید را تکان می‌دهد.
کتاب «سرگذشت ندیمه» را برمی‌دارم و کنار پنجره می‌نشینم. باید در موردش بنویسم تا دیگر هیچ وقت فراموش نکنم؛ تا برای همیشه آفرد با من بماند.
حس می‌کنم یکی از کوچه به من نگاه می‌کند. سرم را بیرون می‌برم. صدای جیغ و داد است، ولی کسی نیست.
کتاب را در بغلم می‌گیرم.
زیر لب می‌گویم: «حضورت را در اطرافم حس می‌کنم، آفرد. کاش بدانم در آخر چه بلایی سرت آمده.»
کتابچه و قلم برمی‌دارم. زمان خوبی است برای نوشتن در مورد کتاب.
مادرم با عجله داخل اتاق می‌آید. رنگ و رویش پریده است.
می‌گویم: «چیزی شده؟ چرا کوچه این‌قدر شلوغ است؟»
می‌گوید: «دخترک بیچاره را دارند به زور می‌برند.»
آرام زمزمه می‌کنم: «برای چی؟»
می‌گوید: «درست نمی‌دانم، ولی گفتند که مانتو پوشیده بوده و چادر و ماسک نداشته.»

سروصدای کوچه بیشتر می‌شود. مادرم را کنار می‌زنم و داخل کوچه را می‌بینم.
دو زن سیاه‌پوش، شبیه آن‌که در دکان دیدم، دست دختر جوان را محکم می‌کشیدند و او که گریه می‌‌کند را به زور به سمت موتر می‌برند.
دخترک فریاد می‌زند: «من کاری نکردم!»
همه سکوت کرده‌اند. هیچ کس دخالتی نمی‌کند.
مادرم با ناراحتی زمزمه می‌کند: «کاش چادرش را می‌پوشید. همه ما این‌ها را می‌شناسیم. چرا باید ضد کنیم و خود ما را به خطر بیندازیم؟ طفلک دختره، خدا می‌داند عاقبتش چه شود.»
کوچه از حالت عادی‌اش خارج شده است. کوچه حالا رنگ سرخ گرفته است. دیگر زنی با چادر نیست. همه لباس ندیمه دارند و بدون هیچ حسی به صحنه مقابل‌شان نگاه می‌کنند.
آفرد آن‌جاست. بین همه، پشتش را به دیوار تکیه داده است. با گریه به من نگاه می‌کند و زیر لب زمزمه می‌کند: «من که کاری نکردم.»
کتاب را محکم در بغل می‌گیرم.
اشک‌هایم می‌ریزد. دخترک را می‌برند. آفرد گریه می‌کند و با گفتن «من که کاری نکردم، لطفاً نجاتم بده» از مقابل چشمانم می‌رود.
مادرم پنجره را می‌بندد و من با «سرگذشت ندیمه» در گوشه اتاق می‌مانم.

نمی‌دانم چند ساعت می‌گذرد تا اشکم تمام می‌شود و بلند می‌شوم. برای خودم، دختر نوجوان همسایه و برای آفرد که نمی‌دانم آخر چه شد، گریه می‌کنم. کره را می‌آورم. در بین دستانم فشار می‌دهم. دستم چرب می‌شود و به صورتم می‌مالم. آفرد را در اتاقش می‌بینم که کره را به دست و صورتش می‌مالد. صورتش غمگین نیست؛ با کوچک‌ترین چیز خوشحال شده است.

می‌گوید: «این کاری است که من در بازگشت به اتاقم انجام می‌دهم:
لباس‌هایم را درمی‌آورم و لباس خوابم را می‌پوشم. دنبال تکه کره می‌گردم، در نوک پاشنه راست کفشم، همان جا که پس از شام در آن پنهانش کردم. گنجه خیلی گرم بود، کره تقریباً آب شده است، بیش‌ترش به دستمالی که در آن پیچیده بودم چسبیده… کره را به صورتم می‌مالم… دیگر از کرم مرطوب‌کننده دست یا صورت خبری نیست، نه برای ما. این جور چیزها نشانه فخرفروشی و تکبر محسوب می‌شوند.»

به سمت پنجره می‌روم. تمام اتاق بوی کره گرفته است. پوستم چرب است. پنجره را باز می‌کنم و به تاریکی نگاه می‌کنم.
شبیه آفرد، اتاقم پنجره دارد و شب‌ها کنار پنجره می‌نشینم. به آسمان خیره می‌شوم. آسمان سرخ است. آسمان رنگ باروری گرفته است.
در بین تاریکی، آفرد را می‌بینم که در مقابل نیک، فرمانده و همه اعضای خانه، گریه‌کنان توسط دو مرد به موتر می‌نشیند و زمزمه می‌کند: «من که کاری نکردم. تو را خدا نجاتم بده.»
آفرد را می‌برند و من به تاریکی شب چشم می‌دوزم.

نویسنده: شهلا سامح

گشت و گذار بیشتر

پیام بگذارید