مشغول تماشای تلویزیون بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. محمد بود. با شوق تماسش را پاسخ دادم.
بعد از احوالپرسی گفت: «فردا به خانه میآیم.»
فرصت بیشتری برای صحبت نداشت. محمد سرباز بود و هیچگاه از انجام وظیفهاش شانه خالی نمیکرد. همیشه میگفت امنیت مردم بر هر چیزی مقدم است و تا زمانی که مسئولیتی بر دوشش باشد، نمیتواند آن را نیمهکاره رها کند. گاهی از طولانی شدن مأموریتهایش خسته میشدم و از اینکه ماهها دور از خانه میماند، دلگیر بودم؛ اما میدانستم مردی نیست که بهسادگی از عهدی که بسته است، دست بکشد.
سه ماه بود که محمد را ندیده بودم و بالاخره قرار بود فردا به خانه برگردد. از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.
بهار، دختر هفتسالهام، با کنجکاوی پرسید: «مادر، کی بود؟»
با لبخند گفتم: «پدرت فردا میآید.»
با ذوق فریاد کشید، اما بلافاصله با اخمی پرسید: «پس چرا امروز به خانه نمیآید؟»
گفتم: «راه دور است، دخترم.»
بهار در این سه ماه بارها سراغ پدرش را گرفته بود. هر بار که صدای دروازه بلند میشد، بازی را رها میکرد و به سمت حویلی میدوید؛ وقتی میدید پدرش پشت در نیست، با دلخوری به اتاق برمیگشت و ساعتها با عروسکهایش حرف میزد.
دفعهٔ پیش که محمد به خانه آمده بود، بهار تا لحظهٔ رفتنش از او جدا نشده بود. دستش را گرفته بود و اصرار میکرد بیشتر بماند. محمد هم او را در آغوش گرفته و قول داده بود که بهزودی دوباره برمیگردد و برایش عروسکهای بیشتری میآورد.
حالا که فهمیده بود پدرش فردا میآید، انگار تمام دلتنگی این سه ماه را فراموش کرده بود. مدام سؤال میپرسید و میخواست بداند برای استقبال از پدرش چهکار کنیم.
باید تا دکان نزدیک خانه میرفتم و مثل همیشه چند قلم جنس را نسیه میگرفتم تا فردا که محمد حقوقش را میآورد و حساب را تسویه میکرد.
شب با هزار امید خوابیدم و با اشتیاقی وصفناشدنی صبح را انتظار کشیدم. در نبود محمد، روزهایم کشدارتر از همیشه میگذشتند. صبحها به مکتب میرفتم و نیمی از روز را با درس دادن به بچهها سپری میکردم. بعد از بازگشت، تمام وقتم به بهار و کارهای خانه میگذشت. با اینهمه، هیچکدام نمیتوانست جای خالی محمد را پر کند. میان درس دادن، راه رفتن، آشپزی کردن و تمیزکاری، بیاختیار به یادش میافتادم. هر لحظه دعا میکردم که سالم و صحیح به خانه برگردد.
سپیده که زد، آرام از خواب برخاستم، پتو را روی بهار کشیدم تا بیدار نشود و مشغول جارو کردن حویلی و انجام کارهای خانه شدم. بعد از تمام شدن کارها به آشپزخانه رفتم تا غذای موردعلاقهٔ محمد را آماده کنم. در حالی که رومی، فلفل و سبزیها را خرد میکردم، ذهنم به گذشته رفت؛ به روزی که بیخبر با یک کیک کوچک و جعبهای که ساعتی زیبا داخلش بود به خانه آمد و سالگرد ازدواجمان را تبریک گفت. آن روز هم مشغول پختن غذای موردعلاقهاش بودم. با لبخند جعبهای را به دستم داد. سالگرد ازدواجمان را تبریک گفت و من از دیدن هدیه غافلگیر شدم. محمد همیشه مناسبتها را به خاطر میسپرد؛ از سالگرد ازدواجمان گرفته تا روزهایی که شاید برای دیگران چندان اهمیتی نداشتند. برای او، همین روزهای کوچک بهانهای بود تا خوشحالم کند.
به چهرهاش فکر میکردم؛ صورت کشیده، چشم و ابروهای مشکی، بینی خوشفرم، لبخند دلنشین و شانههای پهنش که همیشه به من احساس امنیت میداد. برای من، محمد بهترین مرد دنیا بود.
در همین فکرها بودم که صدای بهار مرا به خود آورد: «مادر… مادر جان…»
گفتم: «جانِ مادر، چه شده؟»
پرسید: «پس پدر کجاست؟ چرا هنوز نیامده است؟»
با لبخند گفتم: «عجله نکن، عزیزم. بهزودی میرسد. تو برو موهای عروسکت را شانه بزن. تا برگردی، پدرت هم آمده است.»
با خوشحالی گفت: «باشد!» و دواندوان رفت.
من هم لباسهایش را مرتب کردم، موهایش را شانه زدم و یاد حرف همیشگی محمد افتادم که میگفت: «دوست دارم روزی دختری داشته باشم که موهایش مثل موهای تو باشد.» خدا همان آرزویش را به او داده بود.
مادر و دختر کنار هم نشستیم و چشم به در دوختیم. چای روی سفره سرد شده بود و غذا کمکم از دهان افتاده بود. هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه میکردم و با خودم میگفتم اگر محمد بیشتر از این دیر کند، باید غذا را دوباره گرم کنم. بهار هم بیقرار بود و هر بار که صدایی از بیرون میآمد، سرش را به طرف دروازه برمیگرداند.
ساعت دوازده و نیم شد، اما خبری از محمد نبود. دفعات قبل، همیشه پیش از ساعت دوازده به خانه میرسید. سعی کردم خودم را آرام کنم. شاید کاری پیش آمده بود یا در مسیر با مشکلی روبهرو شده بود. به خودم گفتم کمی دیگر صبر میکنم.
دقایق یکی پس از دیگری میگذشتند. ساعت یک شد، بعد دو، بعد سه. چای را دوباره گرم کردم، اما دستم به غذا نمیرفت. هر بار که به دروازه نگاه میکردم، همان سکوت همیشگی به استقبالم میآمد. کمکم لبخند از صورتم محو شد و جای شوق صبحگاهی را نگرانی گرفت.
چندین بار با تلفنش تماس گرفتم، اما هر بار فقط یک جمله میشنیدم: «شمارهٔ موردنظر در دسترس نمیباشد.»
بهار مدام میپرسید: «چرا پدر نمیآید؟»
نمیدانستم چه جوابی بدهم. به او غذا دادم و گفتم: «بخواب، عزیزم. وقتی بیدار شوی، پدرت هم رسیده.»
با همین امید کودکانه خوابید.
در میان فکرهای آشفتهام بودم که تلفنم دوباره زنگ خورد. بدون آنکه به صفحه نگاه کنم، با عجله پاسخ دادم.
صدای مردی از آن سوی خط گفت: «سلام. ببخشید، شما همسر محمد هستید؟»
با شنیدن نام محمد، لبخند روی لبم نشست. گفتم: «بله، خودم هستم. شما کی هستید؟ خبری از محمد دارید؟ از صبح منتظرش هستم، اما هنوز نرسیده.»
مرد لحظهای سکوت کرد. انگار صدا قطع شده بود.
دوباره پرسیدم: «صدایم را میشنوید؟ محمد کجاست؟ چرا خودش تماس نگرفته؟»
صدایش آرام و گرفته بود. گفت: «خانم، من از همکاران همسرتان هستم. باید خبری به شما بدهم.»
قلبم به تپش افتاد. دهانم خشک شد.
فقط گفتم: «محمد کجاست؟»
مرد آهی کشید و گفت: «امروز صبح، حدود ساعت هشت، موتری که همسر شما و همکاران در آن بودند، در مسیر بازگشت به خانه هدف حملهٔ…»
دیگر چیزی نشنیدم. سرم چرخ میخورد. تلفن را محکمتر در دست گرفتم.
گفتم: «نه… محمد دیروز با من تماس گرفت. گفت امروز به خانه میآید. حتماً اشتباه میکنید.»
صدای مرد لرزید. گفت: «محمد و چند نفر از همکارانش به شهادت رسیدند.»
کلماتش را میشنیدم، اما معنایشان را نمیفهمیدم. مرد باز هم چیزی گفت، اما دیگر صدایش را نمیشنیدم. مبایل از دستم افتاد. زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم. همهچیز دور سرم میچرخید و دنیا پیش چشمم تاریک شد.
نمیدانم چه مدت گذشته بود که صدای گریهای آشنا به گوشم رسید.
«مادر… بیدار شو… مادر، میترسم…»
صدای بهار بود.
چشمهایم را باز کردم. او را در آغوش گرفتم و نوازشش کردم. به صورتم دست میکشید و با ترس نگاهم میکرد.
گفتم: «نترس دخترم. من اینجا هستم.»
اما خودم چگونه آرام میشدم؟ چگونه به کودکی میگفتم که دیگر پدرش را نخواهد دید؟ چگونه به او میفهماندم که مردی که قرار بود امروز از دروازه وارد شود، دیگر هرگز از آن عبور نخواهد کرد؟
بهار سرش را روی سینهام گذاشت و دوباره پرسید: «مادر، پدر کجاست؟»
لبهایم را به موهایش چسباندم. نتوانستم چیزی بگویم.
نگاهم به دروازه افتاد؛ هنوز بسته بود. با خودم فکر کردم محمد را چگونه خواهند آورد؟ آیا او را با همان لباس نظامی میآورند؟ آیا برای آخرین بار صورتش را خواهم دید؟
هنوز نمیتوانستم باور کنم که فردا، بهجای آنکه با لبخند به استقبالش بروم، باید دروازه را باز کنم و پیکر بیجانش را به خانه بیاورند.
نویسنده: مدینه تیموری