چند روز پیش، وقتی برای یک کار اداری دنبال سندی در آرشیف اسناد شخصیام میگشتم، به چند سند قدیمی برخوردم؛ چند تکه کاغذ از دورانی که فکر میکردم سالهاست آن را در گوشهای از حافظهام دفن کردهام.
یکی کارت کاریام بود. در دور اول حاکمیت طالبان، من کارمند یکی از مجتمعهای خدماتی مربوط به برنامه اسکان مجدد سازمان ملل متحد بودم. این کارت، مجوز محدودی بود که با آن میتوانستم نانواییهایی را بررسی کنم که از طریق برنامه بشردوستانه برنامه غذایی جهان نان توزیع میکردند. دیگری تقدیرنامهای بود برای کارهای مخفیانهای که برای آموزش دختران، از جمله برگزاری و حمایت از صنفهای درسی مخفی در مزارشریف، زیر چتر سازمان (برنامه انکشافی اطفال و جوانان) انجام داده بودم.
با دیدن این اسناد، بغض گلویم را گرفت و بیاختیار اشک از چشمانم جاری شد. برای رفتن به کار عجله داشتم و دیرم هم شده بود، اما از جایی که روی زمین نشسته بودم، برای مدتی نتوانستم برخیزم.
مثل بسیاری آدمهای دیگر، من هم تلاش کردهام خاطرات تلخ و آزاردهنده را از ذهنم دور نگه دارم تا آرامش درونیام را حفظ کنم. اما دیدن این اسناد ناگهان مرا به سالهایی برگرداند که زندگی ما میان «نیمهمجوز» و «کار مخفی» میگذشت؛ بخشی از کار ما با یک کارت اجازه داشت و بخش دیگر، بهخصوص آموزش دختران، باید مخفیانه انجام میشد.
روزهای گرم و طاقتفرسای تابستان مزارشریف به یادم آمد. از کارته بغدی در ناحیه هشتم، برای بررسی نانواییها به دشت شور در ناحیه نهم میرفتم. زیر چادری و در آن گرمای شدید، آنقدر تشنه میشدم که تا رسیدن به یک بمبه آب از نفس میافتادم. نه اجازه داشتیم بدون محرم تکسی بگیریم، نه همیشه توان پرداخت کرایه تکسی را داشتیم و در آن منطقه هم آب شیرین آشامیدنی بهآسانی پیدا نمیشد. گرسنگی و تشنگی بخشی از زندگی روزمره ما شده بود.
روزی را به یاد آوردم که افراد مسلح ناحیه نهم امنیتی به مجتمع خدماتی ما، که در کنار آن کلینیک داکتران بدون مرز نیز فعالیت داشت، هجوم آوردند. شش زن در دفتر بودیم و به زعم خودشان ما را «بیحجاب» یافتند. میخواستند همه ما را به پوسته امنیتی ببرند. همان کارت بررسی نانواییها را نشان دادیم و همان تکه کاغذ آن روز باعث رهایی ما شد.
همین کارت یک بار دیگر هم ما را از گیر افراد امر به معروف طالبان نجات داد. وقتی با موتر دفتر رفتوآمد میکردیم، معمولاً یکی از اعضای مرد خانواده یکی از ما زنان بهعنوان محرم همراهمان میآمد. آن روز برادر کوچکم را که فقط هفت سال داشت با خود برده بودم. نزدیک اداره امر به معروف، موتر ما را توقف دادند و پرسیدند چرا محرم ما کودک است.
از آنجایی که قرارداد کاری ما با وزارت کار و امور اجتماعی بود و افراد امر به معروف از جزئیات کار ما چیزی نمیدانستند، به آنان گفتم ما همه داکتر هستیم و در شفاخانه کار میکنیم و نمیتوانیم هر روز یک مرد بزرگسال را بهعنوان محرم با خود به شفاخانه ببریم. بخش انگلیسی کارتهای کاریمان را نشان دادیم و آنان هم نتوانستند درست بخوانند که وظیفه ما چیست. بالاخره با این اخطار که اگر بار دیگر ما را بدون محرم بزرگسال ببینند، زندانی خواهیم شد، رهایمان کردند.
در آن روزگار، گاهی همین چند کلمه انگلیسی روی یک کارت میتوانست راه نجات باشد.
اما یکی از تلخترین خاطراتی که دوباره به یادم آمد، محکمه غیررسمیای بود که به اتهام «توهین به مقدسات» به آن کشانده شدم.
ماجرا از یک اختلاف ساده میان دو زن در یکی از پروژههایی که من بررسی میکردم شروع شد. دو زن که همسایه هم بودند با هم دعوا کردند. نماینده زن طالبان که شاهد ماجرا بود، گفت موضوع را به رئیس کار و امور اجتماعی گزارش میدهد.
گفتم این یک اختلاف کوچک کاری و همسایگی میان دو زن است و نیازی به مداخله دولت نیست.
او گفت زنان «ناقصالعقل»اند و باید رئیس کار و امور اجتماعی مداخله کند و آنان را «تهذیب» کند تا چنین اختلافی دوباره تکرار نشود.
من گفتم نیازی نیست؛ در ضمن، هر کسی گفته زنان ناقصالعقلاند، اشتباه کرده است. ببین، من و تو همین حالا با عقل خودمان نشستهایم و درباره همین موضوع بحث میکنیم.
همین «اشتباه کرده است» گفتن من را توهین به مقدسات حساب کردند.
مرا به یک محکمه غیررسمی کشاندند و زنانی را که در آن پروژه کار میکردند برای شهادت آوردند. دیگر مسئله یک گفتوگوی ساده نبود. احتمال حکم بسیار سنگینی وجود داشت و من نمیدانستم دوباره به خانه برمیگردم یا نه.
صبح روز محکمه با خانوادهام طوری خداحافظی کردم که فکر میکردم شاید آخرین وداع باشد. در ذهن خودم از زندگی و تمام شیرینیهایش دل کندم.
اما چیزی که هنوز، بعد از این همه سال، فراموش نکردهام، اشکهای پدرم است. آن روز برای اولین بار دیدم پدرم برای من گریه میکند. پیش از آن، حتی در مرگ عزیزان و حادثههای تلخ دیگر، اشک او را ندیده بودم. در فرهنگی که مردان بهندرت گریه میکنند و معمولاً درد و ترسشان را پنهان میکنند، دیدن اشکهای پدرم برایم تلخی دیگری داشت.
آن روز یک چیز را عمیقاً فهمیدم: وقتی در راه آزادی مبارزه میکنیم، بهایی که میپردازیم همیشه تنها مربوط به خود ما نیست. خطر ممکن است متوجه یک نفر باشد، اما ترس و درد آن به پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند و همه کسانی که دوستمان دارند نیز میرسد.
قصه اینکه چگونه از آن محکمه نجات پیدا کردم، طولانی است و اینجا مجال گفتنش نیست. شاید روز دیگری آن را بنویسم.
اما حالا، بعد از بیش از دو دهه، همین چند تکه کاغذ کافی بود تا همه آن روزها دوباره در ذهنم زنده شوند.
این همه را نوشتم تا چیزی را به دختران افغانستان، و به دختران خانواده و اقوام خودم، یادآوری کنم که آن روزهای دشوار گذشت. روزهایی که رفتن یک زن از یک ناحیه شهر به ناحیه دیگر میتوانست خطر داشته باشد؛ درس دادن به یک دختر باید مخفیانه انجام میشد؛ یک جمله میتوانست آدم را به محکمه بکشاند؛ و یک کارت کوچک کاری گاهی فاصله میان بازداشت و آزادی بود.
اما گذشت.
به قول صادق سرمد:
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها، چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
امروز که پنج سال از بازگشت دوباره طالبان میگذرد، آرزویم برای دختران افغانستان این است که سال آینده، با پایان این نظام تمامیتخواه مذهبی، سختیها و تلخیهای این پنج سال، محرومیت از آموزش، حذف از زندگی اجتماعی، سرکوب، زندان و زندانیشدن در چهاردیواری خانه، برای شما هم به خاطرهای از گذشته تبدیل شده باشد.
آرزو دارم روزی شما هم به اسناد و یادگارهای این دوران نگاه کنید و با خود بگویید: «ما از آن روزها عبور کردیم. این هم میگذرد… اما فراموش نکنید.»
من تلاش کردهام خاطرات دردناک را از زندگی روزمرهام دور نگه دارم، اما نه از حافظهام. بعضی خاطرات را باید جایی در ذخیره ذهن نگه داشت؛ نه برای اینکه هر روز با دردشان زندگی کنیم، بلکه برای اینکه بدانیم آزادی چقدر ارزش دارد و در برابر بیعدالتی خاموش نمانیم.
این حافظه را برای مبارزه با بیعدالتی جنسیتی نگه دارید؛ بیعدالتیای که تنها محصول فرمانهای آپارتایدی طالبان نیست، بلکه ریشههای عمیقی در افکار پدرسالارانه جامعه ما دارند.
این اسناد برای من فقط چند تکه کاغذ قدیمی نیستند. یکی یادگار روزهایی است که برای کار کردن به «اجازه» نیاز داشتیم؛ دیگری یادگار روزهایی که برای درس دادن به دختران حتی اجازهای وجود نداشت و مجبور بودیم مخفیانه کار کنیم.
و همهشان یک چیز را دوباره به من یادآوری کردند:
آزادی را نباید حتی در قلب دموکراسی جهان بدیهی گرفت.